|
|
|
|
|
بنام خداوند بخشنده مهربانی دوستان همیشگی سلام... بعد از پست شیرین قبل به تعادل فکر کردم... قبول دارم که نمی توونم حکم بدم به شادی یا غمگینی... اما حقیقت هست...اگر چه گاهی دل را بزند... از باور اگر عبور کنیم به زحمت می توانیم امیدوار بمانیم.آنقدر که *پل سارتر در گفت و گویش بعد از اشاره به تقسیم بندی کره زمین به فقرای به غایت فقیر که از گرسنگی می میرند. و شمار اندکی ثروتمند که به مرور ثروتمندتر نشده اند . اما به هر حال هنوز خوب و خوشند-می گوید:با اینکه جنگ سوم جهانی ممکن است روزی...(ادامه این جمله با شما! اینو خودم می گم چون ادامش بستگی به شرایطمون داره!) نومیدی بار دیگر وسوسه ام می کند...این نومیدی آرمیده ی مرد کهنسالی است که در چنین دنیایی-خواهد مرد. اما حقیقت این است که من پای می فشارم و می دانم امیدوار می میرم.اما این امید را باید پیریزی کنم" * امیدوارم اینگونه بوده باشد... این اندیشه ی بزرگی هست ...میلیونها سال بعد اگر انسانهایی به سرنوشت ما علاقمند شوند...این تنها امیدمان هست... شعری از خواهرم ویدا و طرحی قدیمی از خودم(که حذف شد) ++++==((((ــــ++==!!!٬٬٬٬٬¤¤¤¤¤٪٪¤¤)))))+++== چشم بست روی هر چه روبروم بود من بود که رنگ خاطره ندیده عاشق چیزهایی می شود که خواب باران نبودیم اتفاقی روی زمین پاگذاشتیم تا هوای ما را شهر دیگری ببرد جایی که زمین به اندازه ما می گذارد خواب شویم برسیم به خانه ای که بوی کسی نمی دهد تا دستهایمان خالی شد،چشم می بندیم برای تو هیچ چیز نمانده جز خاطره هایی که گذشت می کنند
شعر از ویدا رستمی ۸۸۸۸۸+++++++۷۷۷۸۸۸++++۸۷۷۷۷۷+++++++++۷۷۷۷۷۸۷۸۷ و طرح تمام قد قدیمی من با خط خطی خودش که طرح حذف-- شد!-=/<> چون/ اتفاقی٪ بود
+=++=--!!٬٫٫٫٫٪٪٪٪،،،*****ــ++++===ــ***¤¤¤¤¤== امیدوارم امیدوار بمانید...حتی اگر خطی سیاه ماند... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت توسط ونوس رستمی
|
|
||