تبليغاتX
انار خیس

انار خیس

چنین گفت زرتشت:اگر کسانی که برایشان روشنایی می بخشی نداشتی چه خوشی برایت بود؟؟

باد خیلی چیزا رو میبره اما خیلی چیزا رو هم برمی گردونه...

هو

دنیا خیلی پیرشده .شاید 15میلیارد سال عمر .

با این حال هنوز کسی نتوانسته بفهمد که جهان

 چگونه بوجود آمده است.

همه ی ما در افسانه ی بزرگی زندگی می کنیم

که هیچکس از آن اطلاع درستی ندارد.

در این دنیامیرقصیم بازی می کنیم و

حرف می زنیم

اما نمی توانیم چگونگی پیدایش آنرا درک کنیم .

این رقص و بازی و موسیقی زندگی را در هر

جایی که آدمی باشد می توان

پیدا کرد،                    

 مثل صدای بوق آزاد تلفن است

از کتاب"دختر پرتقالی"  یوستاین گاردر

-------------------------------------

سلام که پررنگ باشم...

معلوم نیست چقدر تو پیری جهان شریکیم...

وقتی کار از خودآزاری شروع میشه فراموش

 میکنیم درست جایی که باید باشیم

 هستیم.فراموش میکنیم بندی که جلومونو گرفته

 بنده کفش خودمونه که محکم نبستیم ...

تا اینکه یه روز مث  بمب شاید بترکیم  

   آخه می دونی چیه بمب اول خودش

منفجر میشه و

 بعد از انفجارش هدف

و  بببببببببببببببببممممممممممممبببببببببببببب

.....شاید باد ما رو برگردونه هرچند خیلی ها

رو برده....

-----------------------------------

بیشتر از اینکه شعر داشته باشم شعر

خواهرم روشنه...با هم روشن تر شیم!!

راهها با من کنار آمده اند

چشم بسته به خانه میرسم

و اتاقم تنها کسی ست

که به جهانم نزدیک می شود

بشقابهای خالی را روی میز میچینم

کنارت همه چیز شاعرانه است

حتی عنکبوتها

که روی بشقابها نشسته اند

فرشها منتظرند رویشان پایکوبی کنی

درها چیزی از وابستگی نمی فهمند

که بین باز و بسته شدن مانده اند

چقدر خوشبختیم

وقتی زلزله بهانه می شود

کنار هم به خواب برویم

 

 ----------------------------------

زنده بمانیم 

شاید باد ما رو برگردونه هرچند خیلی ها رو برده....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

سالم زندگی کردن سخته؟

 

"خدایا....."

احمقانس اگه بخوام آگاهانه اشتباه کنم.....

بقول استاد همیشه ها"محمدرضا احمدی":

 "آدم می توونه یا شاعر خوبی باشه یا آدم خوبی"

و ....و من دارم سعی می کنم ...دارم سعی می کنم

که هم شاعر خوبی باشم هم آدم خوبی....

 

و خدا همه جا هست....حتی بین شمع های توی کلیسا....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت   توسط ونوس رستمی 

اینجا آبان است

اینجا آبان است...

هوالملک الحق المبین

شاید چند بار بدنیا بیایم..شاید توی سال چندبار آبان بشه.شاید چند بار از لباسات خسته بشی شاید چند بار از مسیر رفتنت از خونه به محل کارت خسته بشی..شاید چند بار آبان بشه....که بخوای عوض شی..بیشتر خودت شی...اونوقت کتتو برعکس میپوشی که عوض شی..نه عزیز من فقط خودتی که می فهمی سرگیجه داری که قرصاتو برعکس خوردی... مردم تو را قاطی یه انباری فرض می کنن...روت ملافه می کشن که یعنی....

بیدار شو ....اینجا آبان است....

و  من یعنی نیمه ی بیداریم...

---------------------------------------------------------------------------------

آدمهای زیادی در آگاهی زندگی من تلاش کردند مث آقایان شکارسری(و لطف زیادی که در کتاب"هر شاعر درختی است-شعرهای بچه های فرهنگسرای خاوران(جوان)گردآوری کردن)،محمدرضا احمدی(استاد همیشه ها)،چاوشی،امامیه،تیموری،یزدان تورانی،،واعظی و خانم ها  مینا سجده ای و از همه مهمتر خواهرم(دنیاساز شگفت انگیز) و سوسن گوران(که دنیاش هرچند گاهی مخالفمه خودش دنیامه)...دوستانم زیادند و بیشتر از تمام پستهای جهان طول میکشه.خودشون میدونن جز دنیامن مث ...فرهنگسرای سلامت.فرهنگسرای خاوران.و دوستان فراموش نشدنی فرهنگسرای اشراق که شعرم مدیون همشونه..مخصوصا آقای سالک نیا.علیرضا سمیعی وفرشید جوانبخش و قربانژاد وعلیرضا  آدینه..........از همشون ممنونم...و از لطف دوستان وبلاگیم...

اینجا آبان است و احساس می کنم زندگی جدیدی پیدا کردم...هر چند 9روز تا روز من مونده....

------------------------------------------------------------------------------

و اما شعرم....

=======

هم سفره ی من

         تانکی با مسیر اشتباهی

                   سردرآورده از اتاق

جوانی خانه مبل های قرمز دست نخورده

و جوانی من لای لبلاس های قدیمی

شاید تانک به بوی گل حساسیت دارد

که نفس فرش ها را گرفته

دست برنمی دارد

                  از موزاییک های خوابیده

                                          کنار هم

به هم بریز خاطره ها را در کشو

به هم بریز فراموشی مرا

قرص ها غمم را هضم نمی کنند

بخواب تانک

حتی اگر هیچ تختی ما را کنار هم جا نداد

ملافه ها آسمانمان را یکرنگ می کنند

گیرم سربازی صبح از آغوشت بیرون بزند

و بفهمد دنیا را ازدست داده ام

....

اینروزها مردم سرگیجه های تانکی را دیده اند 

که نمی تواند من را فراموش کند

--------------------------------------------------------------------

زنده باد زندگی و مرگ بر مرگ...

 (این پست برای نظر دادن آماده شده..لطفا شعر نقد شود دوستانم)ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

دغدغه های یه دیوونه!

هو

سلام که خیلی وقته گذشته....

ویدا رستمی(خواهرم )دغدغه هاش قراره وبلاگ شه یه "روز آفتابی"

شبیه۲۶مرداد ..کاری که ما خیلی وقته شروع کردیم

...............

تقدیم به ویدا :

دستشو به سرسره ها کشید خیسی رنگ یادش مینداخت که لذت بعضی

 چیزا رو درک نکرده..یادش اومد حتی شهربازی حوصلشو سربرده بود..کی

 می تونست سوار ترن هوایی بشه و سوت بکشه؟اصلا چه معنی

 داشت...؟به کی می خواست ثابت کنه از چیزی نمی ترسه؟

روی سرسره نشست... شاید بچگی بهش برگرده.. بچگی خیلی زود از

 یادش رفته بود...نه دیدن عروسک ذوق زدش می کرد..نه مدادرنگی

۳۶تایی...به خودش گفت چی می توونه خوشحالم کنه؟

کسی نبود بگه بیا پایین دختر ..نترس..آخه سرسره که ترس نداره...به پشت

 سرش نگاه کرد..حتی کسی نبود  هولش بده...قرار نبود کسی باشه..شاید

 الان وقتش نیست...انقدر با خودش فکر کرد که نفهمید سایه ها سمتش

 میان و با بی توجهیش می گذرن..شاید منتظر بود فقط کسی که میخواست

 سمتش بیاد...کاش میدونست همه ی سایه ها شکل همن...کاش...

من فقط دارم روایت میکنم از چیزایی که حدس میزنم...نه شعر نه

 داستان...فقط تقدیم به خواهرم که شکل خودشه...اما فقط قدری از

 خودشو برای خودش خرج میکنه که کافی نیست

....................................................................................

و شعرکوتاهم..

----------------

کلید بزن

تا شب نشده

اتاق را در چمدان جمع میکنم

پرنده ای که در لباسم خوابش برده

باید به آسمان برگردد

------------------------------------------------------------------------------

تولدش مبارک...خودمونو تنها نذاریم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

مخاطب مجهول

"هو"

تو که خوبی اینا رو به دل نگیر!

گاهی مهم نیست چقدر نزدیکی یا چقدر دور.گاهی همین که باشی کافیه...قدری که بدونی غصه هات یه طرفه.خنده هات یه طرف..یا...خلاصه قدری که پیچیدت نکنه.

من یه جایی هستم که نمی دونن کجاس.حتی مهلت ندارم که بگم چی بودم و چی هستم...نمیگم دلخورم که اصلا حرف اینا نیست.دارم سعی می کنم دیدمو عوض کنم...

اونا باید راحت باشن انقدر گرم حرف زدن باشن که یادشون بره من همون کودک ۴سالم که واسه اینکه نقاشیمو نشونشون بدم دستشونو می کشیدم....

حالا بزرگ شدم ........نه عزیز من این حرفا نیست..میگی قصه برعکس شده؟ نه همیشه قصه برعکس نمیشه.اونا دستامو نمی کشن که بگن ببین یه ذره فرصت بده..نه عزیز من مخاطب دردام اصلا اونی نیست که فکر می کنی.....

گاهی اصلا مهم نیست که چقدر تنهایی....

.....................................................

۱-گریه کن هم اتاقی

تخت ها چیزی از تنهایی اتاق را کم نکرده اند

وروح پشت پرده ها تو را درآغوش نمی گیرد

۲-کسی ستاره ها را به هم ریخته

                          تا به هم نرسیم

از خانه بیرون بزن

پنجره ها گریه های ما را به جایی نمی برند

۳-نیمی از من در اپیزود قبل ناپدید شد

۴-در سرم چرخ و فلک های زیادی هستند

وقتی پسرم از عکس های نصفه می پرسد

عکس تو را سوار چرخ و فلک می کنم

۵-تو اول این شعر مانده ای

ومن به دهان باز در می خندم

وقتی روح ها دوستان خانوادگی ما می شوند

۶-کیلومترها دورتر از هم خوابمان برده

وفرقی نمی کند چند ستاره در دستان پسرمان کم شده باشد

۷-نیمه ی باقیمانده ی من در هیچ جای این شعر نیست

......................................................................

سردم نیست....

دیر رسیدم اما این پست قراره تو سال بعد هم باشه....

سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

توهم

به صندلیت بچسب  .به چیزایی که تو رو از بقیه جدا می کنه.خودکارت دفترت شعرت دنیات ....

یه شعر قدیمی قد ۲/۲/۸۹

خانگی یعنی زن

وقتی دست از پختن بر نمی دارد

و مجبوری با آشپزخانه حرف بزنی

می توانی سرت را با تلویزیون گرم کنی

وقتی شیرها آهوها را می خورند

و بچه ها تشویقش می کنند

اصلا روزنامه را بردار

و برای بچه ها از قتلهای زنجیره ای بگو

خیالت راحت

قرصهای قلبت توی کشو هستند

و زن دست از پختن بر نمی دارد....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نقطه سرخط...

کجای این توهمی؟به صندلیت چسبیدی که به کجا نرسی؟چی میگم؟.....

از اولش قرار بود تنها باشی نه اینکه خودم بگم .نه اینکه خوابمو دیده باشن.نه بابا.نه عزیز من .دارم هذیون میگم.باید قرصا رو بخوری....باید یه کاری کنی...صندلیتو بذار کنار...

 

برمی گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

۲۵آبان ....

آزادی روبروی من....شاید تولدم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت   توسط ونوس رستمی 

بی خانه نیستم

بی خانه نیستم.....

سلام دوستانم...می خواهم کمی شعر بیاورم.....!

-----------------------------------------------------------------------

فرقی نمی کند

سبزی را لای کدام روزنامه بپیچی

وقتی کلمات گریه می کنند

پدر کنترل را می گیرد

و فراموش می کند چند دقیقه پیش خانه ای ناپدید شد

من تفنگی تازه هستم که هروقت بخواهی شلیک...

تا خاطره هایت را قبل از اینکه فراموش کنی پاک کنم

اخبار خبر تازه ندارد

تو گوشه ی قاب را گرفتی تا پدر را نگاه کنی

اصلا بگذار سبزی ها اتاق را پرکنند

و روزنامه ها روی دست مردم بمانند

وقتی شعر گریه می کند

لازم نیست برای تو چیزی بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

اجازه-کمای تمام وقت گرفتم

ناامیدم مثه اینکه اگه بهم فرصت بدن نفس نمیکشم....سرمو میذارم زیر بالش و نمی خوام نفس بکشم...

این دیگه من نیستم من خوابی تازه ام...اگه صدام نکنید بیشتر خوابم میبره....این یعنی کما...

                                                                                     من رفتم تو کما...

                                                                                          من تو کما هستم.

                                                                                                  کما منم.

شما کی هستی؟سرتو بدزد رفیق....تو دوستی؟؟؟ اصلا دوست چه شکلیه؟ شکل تو؟؟ فکر نکنم...

دوست حتما یه چیزیه شبیه بشقاب.سیر میشی اونقدر که سراز دنیای دیگرون درنمیاری. کجایی؟

قایم شدی مثه من؟ نه بابا تو هم حالت بده...

تو کتاب "من او"خیلی جالب بود گفت زنه قلب شوهرشو قورت داده واسه همین بچشون 2تا قلب داره.فکر کن. فکر کردی؟  تو کما نمیره.  با یکیش تو رو دوست میداره با یکیش بشقابو.

می فهمی که؟قبلا گفته بودم دوست مثه بشقابه!

 

جالب بود نه؟میگی نه؟پس تا برنامه ی بعد!زرنگی؟

 

سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی                                       چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت   توسط ونوس رستمی  | 

درود بر شما،آقایون،(خانما)چقدر به این تشویق احتیاج داشتم!این آخرها کمی شک کرده بودم،متوجه نشدین؟

                                                                                                "  از کتاب در انتظار گودو-ساموئل بکت"

----------------------------------------------------------------------

04~2.jpg

-زندگی چیزیه که وسط افتاده ..می خوای چیکارش کنی؟

----------------------------------------------------------------------

ب خانه های سوخته در آتش فکر می کنم

به خون عزیزانشان تشنه اند

                                    "ویدا رستمی"

---------------------------------------------------------------------

ی کاری کن...ی کاری کن ی کاری کن....ی کاری....................................................................................................

-------------------------------------------------------------------

    تنهایی
      رو سری به سر
                وقتی گلها
                رنگهاشان را فراموش کرده اند

    هرچقدر بچرخی
       دنیا بزرگتر می شود
             خودت را جای درخت ها بگذار
           با میوه هایی که عادت کرده اند
                               باید کنار بیایی
                                       با نرسیده افتادن
                       زندگی خلاصه چمدانی است
                                       که جلوی آرزوها را گرفته
    همین که دستت را باز کنی
                                  دنیا از گریه منفجر می شود
    آب جوابی ندارد به گریه ها
                            وقتی به بهار عادت کنی
                             هیچوقت به زمستان نمی رسی.

--------------------------------------------------------------------

............خوشحال میشم شعرمو نقد کنید دوستان من....

------------------------------------------------------------------

ب یاد استاد محمد نوری

از سنگ مزاز خسرو شکیبایی

ب احترام هردویشان...

" بر من بخشایید

اگرچه خیلی دیر،خیلی دور

ولی احساس می کنم رسیده ام،شاید

به شما،به ما...به او"

 --------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت   توسط ونوس رستمی  |